|

اسماعیل امینی
اشاره:
همان اول مطلب به سرمان زده بود كه به شيوه لغتنامهها بنويسيم بيكسي (به فتح اول) بعد منصرف شديم چون ديديم كه ترانهسرايي به زير و زبر و املا و حتي معناي درست كلمهها كاري ندارد. ترانهسرايي حس ميخواهد. حس ميخواهد. حس كه داشته باشي بقيه چيزها خود به خود جور ميشود مثل جور شدن آخر كلمهها يعني همون... سرزبونم بود ها! آهان همون كه شاعرا بهش ميگن قافيه ترانهسرا باهاس خيلي چيزا رو بشناسه. باهاس بدونه كه مشكي رنگ چيه، بدونه كه رنگ چشات رنگ عسله، باهاس بغضِ خيسِ زخمِ خنجر و بشناسه. ترانهسرا باهاس بدونه كه اونور اقيانوسا. اونور درياها شهر آرزوهاس. باهاس دلش براي روزهاي خاطرهانگيزِ رنگارنگ و پنجرهها و كابارهها و دانسينگها و تهرون قديم و غروباي بندر و اونجا كه شهر وفاس، غروباش چه باصفاس، عروس خليج فارس
امان از بيكسي! آدم كه گرفتار بيكسي شد دلش شور ميزند و دچار دلواپسي ميشود. بعد ميرود به پارك يا به دامن طبيعت، بعد از ميان آن همه گلها و گياهان و به قول قديميها رياحين گلهاي اطلسي را ميبيند بعد آه ميكشد و ميگويد: امان از بيكسي! امان از دلواپسي! آه گلهاي زيباي اطلسي! بعد احساس خوشايندي به آدم دست ميدهد چون متوجه ميشود كه «بيكسي» با «دلواپسي» و «گلهاي اطلسي» خويشاوندي دارد بعد اينها را روي كاغذ مينويسد و به هر كدام يكي دو كلمه اضافه ميكند: لحظههاي بيكسي، يه بغل دلواپسي، عطر گلهاي اطلسي و... مبارك است به سلامتي و فرخندگي ترانهسرايي بزرگ به جامعه هنري معرفي ميشود.
همان اول مطلب به سرمان زده بود كه به شيوه لغتنامهها بنويسيم بيكسي (به فتح اول) بعد منصرف شديم چون ديديم كه ترانهسرايي به زير و زبر و املا و حتي معناي درست كلمهها كاري ندارد. ترانهسرايي حس ميخواهد. حس كه داشته باشي بقيه چيزها خود به خود جور ميشود مثل جور شدن آخر كلمهها يعني همون... سرزبونم بود ها! آهان همون كه شاعرا بهش ميگن قافيه. همون بيكسي، دلواپسي، عطر گلهاي اطلسي. اصلاً من كه وزن و قافيه رو قبول ندارم من حسي ترانه مينويسم. يه حس خوب كه سراغم ميآدش! روي كاغذي مينويسمش ميشه ترانه. اون حس خوب براي همه آشناس. همون كه وقتي يكي رو ميبيني دلت تاپتاپ ميزنه و رنگ به رنگ ميشي، بعد بهش شمارهتو ميدي، بعد تو براي اون و اون براي تو ميميره. بعد ديگه احساس بيكسي نميكني و از گلهاي اطلسي لذت ميبري اما هنوز دلواپسي داري. همين حس دلواپسييه كه ترانه رو ميسازه. اون وقت تو داري ترانه مينويسي كه اون كسي كه تو براش ميمردي و اون براي تو ميمردش! ميآدش! و از جلوي چشمات رد ميشه، اما با يكي ديگهس. حالا ديگه اون واسه تو نميميره، واسه اون يكي ديگه ميميره. تو هم مجبوري ديگه واسه اون نميري، واسه يكي ديگه بميري. بعد مينويسي: تو دلت ترك ترك من دلم ترك ترك، اينم يه درد مشترك. بعد ميري و عكساشو پاره ميكني، نامههاشو پاره ميكني و درد عشقو چاره ميكني.
راستش ترانهها مث بچة آدم ميمونن. هيشكي دلش نميآدش! كه بچههاشو از خودش جدا كنه، اما چارهاي نيست. اون حس هفتهاي يكي دو بار سراغت ميآدش و تو هفتهاي يكي دو بار دلت تاپتاپ ميزنه و واسه يكي ميميري. بعدش اونو با يكي ديگه ميبيني و حس ميكني كه اون حاضره واسه يكي ديگه بميره. تو هم مجبور ميشي اونو فراموش كني و دلت واسه يكي ديگه تاپتاپ بزنه و واسه يكي ديگه بميري. بعدش همه اينا رو مينويسي و ترانه ميسازي. چند ماه بعد ميبيني كه دور و برت پر شده از بچههاي قد و نيم قد، يعني يه عالمه ترانه داري، مث يه سبد خاطره، يه بغل دلواپسي. بعدش باهاس! يكي رو پيدا كني كه بتونه صداشو كلفت كنه؛ مثلاً به جاي اينكه بگه «من ميرم از شهر تو» بخونه: «مان ميرام آز شاهرِ تو». بعد چشاشو خمار كنه و آه بكشه. انگار تموم غصههاي عالم تو دلشه. اين آدم صداكلفت همون خوانندة نسل جديده جوونپسنده. پاپ و تاپ خوندن بلده. يه گيتار ميخواد و يه كيبورد و يه اسم...
آره اسم خيلي مهمه! اگه اسمت معمولي باشه هيچي نميشي. حالا ما اسمو ميگيم. اما خودتون ميدونين كه ترانهسرا چيزاي ديگهشم شبيه آدميزاد نيست. يه جور لولوخورخورهس كه حرفهاي عجيب و غريب ميزنه و لباساي عجيب و غريب ميپوشه و سيگار ميكشه و دندوناش سياهه و صورتش نَشُستهس و موهاش آشفتهس و يه كيف پر از كاغذهاي پارهپوره ازش آويزونه و يه اسم خلاف آدميزاد داره و از همه اينا مهمتر «حس» داره همون حسي كه وقتي يه كي رو ميبينه دلش تاپتاپ ميزنه و ميخوادش براي اون بميره و اونم ميخوادش براي اين بميره و بعدش اونو با يكي ديگه ميبينه و...
ترانهسرا باهاس خيلي چيزا رو بشناسه. باهاس بدونه كه مشكي رنگ چيه، بدونه كه رنگ چشات رنگ عسله، باهاس بغضِ خيسِ زخمِ خنجر و بشناسه. ترانهسرا باهاس بدونه كه اونور اقيانوسا، اونور درياها شهر آرزوهاس. باهاس دلش براي روزهاي خاطرهانگيزِ رنگارنگ و پنجرهها و كابارهها و دانسينگها و تهرون قديم و غروباي بندر و اونجا كه شهر وفاس، غروباش چه باصفاس، عروس خليج فارس دلش تاپتاپ بزنه، به ياد اون سالهاي دور و بساط جور و حالِ كيفور. اگه بغضِ بيبهونه گلوشو گرفت به ياد «واطان» (يعني وطن) آه بكشه و نعره بزنه و اگه سور و ساتش جور بود خودشو يه جوري بسازه يا خراب بكنه!!
آخ اگه آدم ميتونس همه حرفهاشو بزنه! آخ اگه اين قافاس (= قفس) نبود؛ آخ اگه ميشد كه وسط يكي از ميدوناي شلوغ شهر گيتارشو دستش بگيره و فرياد بزنه: بيا با هم بريم سفر دُبي دُبي/ منو با خودت ببر، دُبي دُبي/ اون وقت معلوم ميشد كه چقدر وطنپرسته! چقدر به ياد ايران لباس بغض بيبهونهشو پاره كرده چقدر حرفاي نگفته تو دلش و قر و اطوارهاي نريخته تو اعضاي بدنش مونده كه براي آزادي لهله ميزنه!؟
توي همه ترانهها / يكي هست كه معنيِ زندگيمه/ معنيِ خاطرة بچگيمه/ اوني كه اگه نباشه ميميرم/ اوني كه به دام عشقش اسيرم/ اما باز اگه سر قرار نياد / ميرم و يه يار ديگه ميگيرم/ توي همه ترانهها همه عاشقن، همه بارونيان، همه يه سبد خاطره دارن، يه بغل دلواپسي، همه واسه هم ميميرن، همه زخمخورده بيوفاييان، همه سوگوار مرگ عاطفهان، همه بغض كردن و ميخوان از اين قفس پر بكشن، همه تو چشماي همديگه غرق شدن و دارن راز زندگي رو پيدا ميكنن، همه اوني رو كه دوس دارن و واسهش ميميرن با يكي ديگه ديدن و دلشون ميخواد واسه يكي ديگه تاپتاپ بزنه و تا آخر هفته يكي ديگه رو پيدا كنن كه واسهش بميرن و... ترانه بنويسن. |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:52  توسط اسماعیل امینی
|