برای جشنواره تان متأسفم!

                   

فراخوان جشنواره شعر منتشر می شود وتلفن ها زنگ می زند:

- شما داور جشنواره نیستید؟ اگر هستید هوای آثار مرا داشته باشید!

- شما از ترکیب داوران خبر ندارید؟ اگر دارید لطفا به ما نیز خبر بدهید تا تکلیف مان را بدانیم.

- من معمولا در جشنواره ها شرکت نمی کنم اما چون شما داور جشنواره اید و من می دانم که در شناخت شعر استاد هستید ، کار فرستادم امیدوارم که قضاوت من درست باشد.

- دوستان می گویند که دبیر جشنواره به توصیۀ مقامات بالا ، تعداد زیادی از شعر ها را حذف کرده است، شما در جریان باشید تا حقی از ما ضایع نشود.

- من چند شعر آماده کرده ام و برایتان می خوانم شما بفرمایید کدام شعر را بفرستم که بخت بیشتری برای برگزیده شدن داشته باشد؟

- یکی از شعرهایی که فرستاده ام این است ،برایتان می خوانم که موقع داوری حضور ذهن داشته باشید.

                               ***

هنوز چند روز به برگزاری جشنواره مانده ، اما انگار خبر نتایج داوری به محافل درز کرده است. باز هم تلفن ها زنگ می زند:

-شما چرا تن به این نتایج می دهید؟ این که داوری نیست!باند بازی و مریدپروری است.

-زنگ زدم از شما تشکر کنم ،دوستان گفتند که شما بالاترین امتیاز را به شعر من داده اید.

-درست است که شما داور جشنواره نبودید اما حالا که به مطبوعات دسترسی دارید، به این شیوۀ داوری اعتراض کنید. دوستان شما در هیأت داوران، آبروی ادبیات را بردند.

 

- می گویند شما به شعرهای متفاوت و پیشرو ، امتیاز نداده اید.شما که در دنیای شعر، به روز نیستید چرا داوری را پذیرفتید؟

                               ***

جشنواره برگزار شده و برگزیده ها جایزه گرفته اند، دیگر تلفن ها زنگ نمی زند. فقط نفر اول جشنواره در محل جشنواره از داوران تشکر می کند و دیگر برگزیدگان ، معتقدند که حق آن ها ضایع شده است و آن ها شایسته تر از نفر اول جشنواره هستند. حالا پیامک، رسالت دفاع از حقوق پایمال شدۀ شاعران را بردوش دارد:

- برای شعر ایران وبرای داورانی چون شما متاسفم!

- از جشنواره های فرمایشی بیش از این انتظاری نباید داشت.

- دیگر هرگز به جشنواره ها اعتماد نخواهم کرد.

- از شما بعید است که به این بدنامی تن بدهید!

- کاش ما نیز از بستگان و دوستان دبیران و داوران جشنواره بودیم.

                                 ***

برای رهایی از این وضع ناگوار که نیروی اندیشه و توان عاطفی شاعران را فرسوده    می سازد،یکی از راه های چاره این است،که به جای جشنواره های رقابتی، همایش های معتبر علمی و ادبی برگزار شود، نظیر همایش های دانشگاهی که راهیابی اثر به همایش مستلزم کسب امتیازاتی است و نشانگر اعتبار اثرومؤلف است. و در نهایت از تمامی آثاری که به آن حد اعتبار برسند که به همایش دعوت شوند ، به یکسان تقدیر می شود.

یعنی به جای آن که در جشنواره ای از دویست شاعر دعوت شود تا از آن میان به پنج نفر جوایز کم بهایی اهدا کنند. با دعوت از بیست شاعر برتر و حذف هزینه های سفر و اقامت آن صد وپنجاه نفر دیگر، هم شاعران دعوت شده هدایای ارزشمندتری می گیرند وهم راهیابی به جشنواره ای معتبر، برای شان مایۀ افتخار و اعتبارخواهد بود.

 

مصاحبه ای درباره پژوهش در طنز

به گزارش خبرنگار ادبیات برنا، همیشه صحبت‌های اسماعیل امینی در عین سادگی، به گونه‌ای جدی مطرح می‌شوند که گاهی شنونده را وادار می‌کنند آهی از نهاد برآورد و بر سرنوشت طنز آن هم در جامعه‌ای که یکی از ویژگی‌های عمده‌‌اش از قدیم الایام، طنز بوده و طنزپردازی، افسوس بخورد.

امینی پیش از این در نشستی، درباره وضعیت طنز و طنزپردازی صحبت می‌کرد که با بیان خاطره‌ای، این مساله تا مدت‌ها مشغولیت فکری منِ شنونده شده بود: «صدا و سیما قرار بود برنامه‌‌ای در حوزه طنز تولید کند و من را به همراه چند نفر از طنز پردازان دعوت کردند. یکی از مسئولان این سازمان، خواست درباره اهمیت کار ما صحبت کند و می‌گفت "در قدیم افرادی بوده‌اند که به دربار می‌رفته‌اند و درباریان را شاد می‌کردند و با توانایی خود آن‌ها را به خنده وا می‌داشتند. اما ما امروز طنز مردمی داریم و شما جامعه را سرگرم می‌کنید!"»

این خاطره شاید یک بار به چنین شکلی برای امینی رخ داده باشد اما اگر در میان اتفاق‌های طنز زندگی ادیبان، جست‌وجویی داشته باشیم، شاهد مواردی بی‌شمار از این دست هستیم. همین است که حتی با زبان طنز هم سعی می‌کنیم جمله مورد علاقه ابوالفضل حری را مجددا تکرار کنیم که "طنز را جدی بگیرید و طنز جدی گرفته نمی‌شود".

اسماعیل امینی نیز اجازه داد در این زمینه با او هم گفت‌وگویی داشته باشیم تا علاوه بر ذکر خاطره تلخ وی و تلنگری بر فکر مسئولان، نقطه نظرات وی را منتشر کنیم تا شاید روزی، کسی، گذرش افتاد و خواست کاری برای طنز بکند، این گفت‌وگو هم به کارش آمد.

امینی تمایل داشت در ابتدا منظور خود را از واژه طنز مطرح کند و گفت: منظور من از طنز، در این مصاحبه فقط گونه‌های مختلف طنز نوشتاری است که شاخه‌ای از ادبیات محسوب می‌شوند و درباره طنز در قالب‌های هنری دیگر، مانند طراحی، کارتون، نمایش، سینما، موسیقی اظهار نظر نمی‌کنم.

وی در پاسخ به این سوال که پژوهش در طنز چه تفاوتی با پژوهش در زمینه‌‌های دیگر دارد؟ و اصلا تفاوتی دارد یا خیر؟ گفت: پژوهش درباره طنز، با پژوهش درباره متون و نظریه‌های ادبی شباهت‌های زیادی دارد زیرا طنز در بسیاری وجوه، با متون ادبی مشترک است. مانند زبان، فنون بلاغی، سبک نوشتاری، معناشناسی و نظایر این‌ها، هم‌چنین بسیاری از آثار برجسته‌ ادبی اعم از شعر و داستان و نوشته‌های ادبیات، دربردارنده نمونه‌های ارزشمند طنز‌آوری هستند.

وی افزود: اما تفاوت‌ اصلی پژوهش در طنز با پژوهش در زمینه‌های دیگر در این است که هم درباره طنز، پراکندگی نظرها فراوان است و هم شناخت سطحی و عوامانه از مقوله طنز فقط منحصر به عوام نیست و جمعی از خواص و اهالی علم و ادب نیز درباره طنز ذهنیت روشنی ندارند.  بنابراین بخش مهمی از توان و زمان پژوهشگر باید به ابهام‌زدایی از اصل مقوله طنز معطوف شود. دیگر این که شناخت و تحلیل گونه‌های مختلف طنز و شوخ‌طبعی؛ افزون بر دانش و روش علمی، نیازمند ذوق و دریافت هنری است که گاه با معیارهای معمول پژوهشی سازگاری ندارد.


باز هم رسیدیم به این سوال مهم و جدی که چرا طنز را جدی نمی‌گیرند و چرا طنز جدی گرفته نمی‌شود؟ امینی در پاسخ، بر هدف طنز تاکید و اظهار کرد: خنده البته از عناصر بنیادین طنز است، اما در رویارویی با آثار ارزشمند  طنز ما غالبا به این نکته می‌رسیم که خنده حاصل از طنز پیش از آن‌که نمود بیرونی و گذرا داشته باشد، اثر درونی و پایدار دارد. اما این که آثار طنز را همواره در برابر آثار جدی قرار داده‌اند، مانند آن که می‌گویند این غزل جدی است و این یکی طنز است، نوعی بدفهمی در شناخت طنز ایجاد کرده است و آن این که گمان کرده‌اند اثر طنز، در هدف نیز چندان جدی نیست و طنز کاری به جز ایجاد خنده و تفریح ندارد.

وی ادامه داد: طنز در هدف، بسیار جدی است، حتی جدی‌ترین نوع اثر ادبی است اما از نظر دلالت الفاظ بر معانی معمول و همیشگی، با نوشته‌های معمولی تفاوت دارد. یعنی الفاظ و جملات در اثر طنز بر مفاهیمی غیر از مفاهیم رایج دلالت دارند. مثلا در این بیت سعدی، جمله‌ای که معشوق می‌گوید معنایی غیر از معنای ظاهری جمله دارد، و سعدی به همین علت آن را طنز نامیده است: "دی گفت: سعدیا من از آن توام، به طنز/ این عشوه دروغ دگر بار بنگرید"
به هر حال همین که هر جا سخن از طنز است، آن را با شوخی و خنده و تفریح و گاه مسخره‌بازی، یکی می‌پندارند، مانعی است بر سر جدی گرفتن طنز و پژوهش و مطالعه درباره طنز و طنزنویسی.


این استاد دانشگاه و منتقد ادبی در ادامه صحبت‌های خود، جدی نگرفتن را آسیبی مربوط به همه حوزه‌های فرهنگی دانست و گفت: مقولات بسیار مهم‌تر از طنز نیز جدی گرفته نمی‌شوند، از جمله آن‌ها تعلیم و تربیت است که دستمایه آزمون و خطای مسئولانی است که همواره در حال تودیع و معارفه‌اند، فرهنگ عمومی و زبان فارسی هم جدی تلقی نمی‌شود. حتی دانشگاه و علم و پژوهش و اشتغال و بسیاری از امور زیر بنایی دیگر چندان جدی گرفته نمی‌شوند. طنز نیز بخشی از فرهنگ عمومی است و سرنوشت آن با فرهنگ عمومی مشترک است. ابتذال، سطحی‌نگری، سرهم بندی، نمایش و هیاهوی تبلیغی، دگرنمایی، پرخاشگری و تندخویی، بی‌تفاوتی و رخوت، این‌ها برخی از مشخصه‌‌های نگران‌کننده و متاسفانه در حال گسترش در فرهنگ عمومی است و در این کاستی، مسئولیت تنها متوجه مدیران و صاحب‌منصبان نیست، بلکه تک‌تک افراد جامعه نیز در این نقصان سهمی دارند.

وی ادامه داد: همگان در این کاستی بزرگ در فرهنگ عمومی سهم دارند، صاحب‌نظران و پژوهشگران در حوزه‌های گوناگون، از جمله طنز، کارهای ارزشمندی انجام داده‌اند. اما زمینه‌ای برای مطالعه و بهره‌گیری از آن‌ها وجود ندارد. زیرا چنان که گفتم، بسیاری از مبانی بنیادین در زندگی و اندیشه اجتماعی ما چندان جدی تلقی نمی‌شود که نیازی به مطالعه و تامل و بازنگری احساس شود. با اندوه بسیاری این واقعیت تلخ را بازگو می‌کنم که تفنن و سرگرمی و ابتذال، پرمخاطب‌ترین و جدی‌ترین محصولات فرهنگی این روزگارند.

امینی مهم‌ترین آسیب در حوزه پژوهش طنز را این گونه توضیح می‎دهد: آسیب اصلی در پژوهش طنز این است که پژوهشگرانی که با روش‌های علمی آشنا هستند و تجربه و مهارت دارند، اغلب به ذوق هنری و نکته‌‌سنجی و ظرافت در شناخت طنز اعتنایی ندارند و از دیگر سو، طنزپردازان صاحب ذوق، چندان با روش‌های علمی پژوهش آشنا نیستند که حاصل کارهای پژوهشی‌شان واجد ویژگی‌های پژوهش علمی باشد.


.

وی در این باره تصریح کرد: بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم که فرهنگ و ادب، زیربنای رفتار و اندیشه فردی و اجتماعی است. سیاست‌مداران و صاحبان قدرت اگرچه به لفظ، خود را خدمتگزار مردم و جامعه می‌دانند اما بسیار تمایل دارند که همگان را به ویژه اهل فرهنگ و قلم را به خدمت خود درآورند. زیرا کلید گنج زمین و سرنخ امکانات در دست آن‌هاست. اما اهالی سرزمین فرهنگ، کلید گنج‌های آسمان را در اختیار دارند و آن‌ها هستند که می‌توانند بر رفتار و گفتار و اندیشه افراد و اجتماعات تاثیر بگذارند. در واقع صاحبان قدرت اگر در اندیشه تغییر بنیادین جامعه و در جست‌وجوی راه رشد و کمال هستند باید خود را برای خدمت به فرهنگ و ادب آماده کنند و بدانند که موج‌های تبلیغی و رسانه‌‌ای، با همه چشم‌گیری‌‌ها و جلب نظرها، گذرا هستند و تغییر پایدار در اجتماع مستلزم توجه به فرهنگ عمومی و جدی گرفتن مقوله تعلیم و تربیت و اندیشه است.

 برای کاهش وزن شعر بخوانید!

                          می گویند نوشیدن چای برای قلب ودندانها مفید است. سیب می خوریم برای تقویت اعصاب. انار موجب تصفیۀ خون می شود.حتی همین  نوشیدن آب هم برای خودش حکمتی دارد و آن

"جماعتِ می گویند"، می توانند ساعتها دربارۀ تأثیرات پزشکی ِ نوشیدن آب برای تان حرف بزنند به سادگی آب خوردن!

از منظر این جماعت، که در این روزگاربسیار پرشمار هم شده اند،گویا تمام انسانها، بیمارند و تمام خوراکی ها ،دارو هستند و انسانها وقتی غذا و میوه می خورند یا چای ودوغ وآب می نوشند،در واقع دارند خود را مداوا می کنند.

اگر شما بگویید که علاقه ای به نوشیدن چای ندارید،یا از طعم اسفناج بورانی خوش تان نمی آید؛ با تعجب می گویند: مگر شما از خواص این

خورا کی ها خبر ندارید؟! و بعد دربارۀ خواص درمانی هر یک از آنها داد سخن می دهند. بی آن که در این نکته تأمل کنند که تمایل طبیعی و ذائقۀ انسان، مهم تر از دانسته های پراکنده این و آن است و از آن مهم تر این که ،خوردن و نوشیدن، در شرایط طبیعی پاسخی است به نیازهای طبیعی انسان و نه اجرای دستورپزشکی و درمان انسانی که هیچ بیماری خاصی ندارد.

                                    ***

شعرخواندن، نیزپاسخی است به یکی از نیازهای طبیعی انسان،بنابراین پیش از هر بحثی دربارۀ نظریه های شعری و دانش های ادبی، مخاطب شعر حق دارد که بگوید ؛ این شعر را نمی پسندم و آن دیگری را دوست می دارم.به ویژه اگر مخاطب شعر از اهالی سخن  و  مباحث ادبی باشد.

حتی  مخاطب عام نیز کاملا حق دارد که بگوید شعری را نمی پسندد اگر چه به گمان سراینده اش، بهترین سروده باشد و او بتواند ساعتها دربارۀ فواید و خواص شعر خود ، سخنوری کند.

وقتی با این سخنوران مواجه می شوی و می گویی شعرشان را

 نپسندیده ای، با نگاهی حق به جانب می گویند؛شما مگر فلان کتاب و فلان مقاله را نخوانده اید؟! مگر نمی دانید که در این شعرچندین نظریۀ جدید شعری اجرا شده است؟ راستی چرا دانسته های شما از مباحث شعری به روز نیست؟

یکی از این آشنایان با مباحث به روز نقدادبی، در تحلیل شعری نوشته بود؛ خواننده از چند سطر اول شعر هیچ لذتی نمی برد، اما سطرهای بعدی موجب التذاذ خواننده است چون او با اجرای ماهرانۀ فلان نظریۀ جدید

 روبه رو می شود.

انگار لذت بردن از شعر نیز ، در واقع اجرای دستور نظریه پردازان است ونه واکنش طبیعی خوانندۀ شعر!

این نوع تحلیل حاصل نگاهی است که گمان دارد؛ شعر معماری آگاهانه وتعمدی کلمات است و خواننده در واقع با کشف شگردهای مهندسی شاعر ، از شعر لذت می برد، همان کار بیهوده و البته سرگرم کننده ای که در گذشته،باشعرهای لغز و چیستان ومعما صورت می گرفت.شاعر با معماری کلمات می سرود:

نام بت من اگر بپرسی   سیبی ست نهاده بر سر سرو

و مخاطب حرفه ای کشف می کرد که (سی بیست) می شود ششصد و این عدد در حساب ابجد برابر  حرف (خ) است .حال اگر این حرف بر سر سرو بیاید می شود(خسرو) بسیار عالی است این معماری و مهندسی کلمات، اما مخاطب ازاین گونه شعرها  جز بیهودگی چه حاصلی دارد؟

سخن بر سر این است که زیبایی ورسایی و تأثیرهنری در شعر، مقدم بر نظریه های ادبی است و نظریه پردازان در واقع به تحلیل و توضیح دلایل زیبایی وتأثیر شعر می پردازند، یعنی تابع خلاقیت شاعران هستند ونه تعیین کنندۀ مسیر آفرینش های شاعر وذائقۀ مخاطبان.

وقتی شعرزیبا و تأثیرگذارنیست ومخاطب ،حتی مخاطب آشنا با سخنوری آن را نمی پسندد هر قدر هم که از متن و فرامتن و پیرا متن و برونه ودرونۀ زبان و دال ومدلول و نشانه شناسی ،حرف بزنیم راه به جایی نخواهیم برد. 

 

 

 

 

 

این غدیر نو

درمیان لرزه های شک صلابت یقین

آن عمود آفرینش جهان عماد دین

 

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش

ازخجستگی گذشت از آسمان هفتمین

 

آسمان جا گرفته در زمین ، ابوتراب

فخر می کند به نام او برآسمان زمین

 

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه

آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

 

ماه های شادخواری هزار و یک شبی

ماه های مردهای سرد داغ بر جبین

 

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه

مردهای تنگ همت فراخ آستین

[]

وای من چگونه این چکامه را به سر برم

یاعلی امیرخطبه های جاری متین

 

یاعلی مدد! کلام تو شفای جان ماست

یاعلی حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم وسائلانه این چنین

ای غدیر رحمت خدا امیر مؤمنین

 

ما مکرریم وشرمسار این غدیر نو

ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

 

سائلان برآستان لطف تو مکررند

ای نهاده برکف نیاز سائلان نگین

 

ماشبانه های فقر کوچه های کوفه ایم

شوق و انتظار را دراشک هایمان ببین

 

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش

ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین

 

یاعلی پس از تو قرن ها یتیم مانده اند

یا علی پناه ما هماره مهربان ترین

 

یاعلی شگفت آشنا حماسۀ عجیب

تا ابد حماسه ها به ذکر یاعلی عجین

 

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف

و ای بدایت ظهور تو کلام آخرین

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب

باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین

 

عجب منتقدان خوش ذوقی داریم!؟

             

 

در یکی از محافل شعری، یکی از شاعران شعری خواند و به اصرار از حاضران خواست که دربارۀ شعرش ، نظر بدهند.

به ایشان گفتم : شعر شما، جملاتی پراکنده و بی ارتباط به هم است.حتی برخی از جمله ها پریشانی نگارشی و معنایی دارد.

با لبخندی معنادار گفت: افسوس که ذهنیت شما کلاسیک است! در دنیای آشفته ونابسامان امروز، شما هنوز به دنبال تناسب هابی معنایی هستید؟ این پریشانی در شعر من بازتاب پریشانی در زندگی انسان امروز است.

حرف هایش را جدی نگرفتم و گمان کردم که در دفاع از شعرش ، این پریشان گویی ها را برای خرسندی خاطر خود به زبان آورده است.

اما چندی بعد که در مقالات نقد ادبی برخی از منتقدان پرکارو پرآوازه ،جملاتی با همین منطق سست ،خواندم دریافتم که این رشته سردراز دارد!

به تعبیر دیگر، دریافتم که ؛نقد وتحلیل ادبی که محل مباحث و گزاره های علمی است گاهی جولانگاه ذوق وتخیل و حتی خوش خیالی منتقدان می شود.

به راستی اگر بنا باشد که حسن تعلیل و تخیل و تمثیل های اقناعی ،جایگزین شناخت علمی و استدلال منطقی شود از اعتبار نقد ادبی چه چیزی برجای می ماند؟

اگر برای موجه نمایاندن آشفتگی زبانی و معنایی یک قطعه شعر، به پریشانی زندگی امروز اشاره کنیم، آیا هزاران جلوه از نظم در زندگی انسان امروز وجود ندارد که ناقض آن استدلال خوش خیالانه باشد؟

اصلا زندگی امروز منظم تر است یا زندگی انسان در دوران کلاسیک؟

برهمین سیاق برخی منتقدان نوشته اند که شکل دوتایی در یک بیت شعر،حاصل جهان بینی سنتی است که مبتنی است بر دوگانه هایی چون خیر وشر،ماده ومعنا،

ونظایر این ها!

با این منطق مثلا می توان گفت که چهار مصراع رباعی، از چهار فصل سال حکایت دارد و اتحاد ردیف و قافیه در غزل ،که شعر عاشقانه است ،نشانگر آرزوی اتحاد عاشق و معشوق است!!

کوتاهی و بلندی مصراع ها در شعر نیمایی، بیانی است از کوتاهی و بلندی آرزوهای انسان! و دور شدن شعر سپید از وزن عروضی هم لابد به تمایل انسان امروز برای کاهش هر چه بیشتر وزن بدن اشاره دارد!

این گونه سخنوری و حسن تعلیل و خوش خیالی های حاصل از آن، البته برای خطابه های تبلیغی و مجادلات سیاسی و پرگویی های معمول و محبوب اهل رسانه ، بسیار مطلوب است و تأثیر اقناعی و گاه ارعابی هم دارد، البته برای آنان که اهل تأمل نیستند وحوصلۀ کنکاش ندارند.

اما آن گاه که سخن از نقد و تحلیل ادبی است، یعنی دانش و فن سخن سنجی و ارزیابی کلام شاعر، منتقد و مؤلف باید بداند که مخاطب اوآن مایه هوشمندی دارد که  استدلال علمی را از استحسان ذوقی تمیز دهد وبازشناسد.

این شیوه اگر برای تألیف قلوب حضار پرشمار جلسات ادبی خیلی کارآیی دارد اما دریغا که در سنجۀ دانش و منطق، وزنی و اعتباری نمی یابد.