حالا تو شعرهای خانم فریبا یوسفی
.../ خودم را دوباره پرت ميکنم/ به آغوش سرد روزهاي تکراري/ به آشپزخانه اشتها/ به کارخانه پول/ اداره اقتصاد/ به خيابان از همه رنگ؛ لحظهلحظه.../ صفحه 173
اين سطرها را از مجموعه شعر «حالا تو» سروده فريبا يوسفي نقل ميکنم. اين مجموعه يکي از دفترهايي است که انتشارات تکا از سرودههاي شاعران امروز منتشر کرده است.
دفتر شعرهاي فريبا يوسفي را ورق زدم و چند سطري از شعرها را که در بيان روزمرّهگي است يادداشت کردم. ميخواستم دريابم که در نگاه شاعري که سالهاست پرتلاش و خلّاق در دنياي کلمات به مکاشفه و آفرينش ميپردازد، روزمرّهگي و تکرار چه نشانههايي دارد؟
نخست رسيدم به غزلي که نام آن «با رديفي از آتش» است:
مثل «زنهاي ساده کامل»، زندگي، روزمرّهگي، جاري
خالي از التهاب و بيتابي، روزها لحظههاي تکراري
ساکن اما به لطف خاکستر، ساکت و خسته، منتظر، تنها
چشمها بستهاند و گاهي باز، ميروي بين خواب و بيداري
ظاهري ساده، تن به شب داده، چشمي آرام، خانهاي ساکت
ناگهان با نسيم ميآيند، ابرها ـ لحظههاي پرباري
«مثل زنهاي ساده کامل»، اشارهاي است به شعر فروغ «مرا پناه دهيد اي زنان ساده کامل...» و همين اشاره گذرا، تمام ويژگيهاي زندگيِ ملالآورِ زن در حصار روزمرّهگي را دربردارد. اما در اين غزل بيآن که نيازي به برشمردن آنها باشد، تأثير زندگي تکراري، به شيوه زنان ساده کامل در کلمات شاعر نمايان است.
اما در همين ظاهر ساده و خانه ساکت، «ناگهان با نسيم ميآيند ابرهاي لحظههاي پرباري»، يعني حادثهاي آن يکنواختي ملالآور را درهم ميريزد:
ناگهان شور يک غزلـ يک شعرـ ميزند برهم اين توازن را
باز هم ابتداي بينظمي، باز هم نغمه خودآزاري
چشم وا ميکني و ميبيني مثل آوارههاي بيبرگشت
با قلم روي دفتر شعرت، ميروي، ميروي و ميباري/ صفحه 52
نکته تأملبرانگيز اين که فرا رسيدن شعر و غزل با همه موزوني، توازن معمول روزانه را برهم ميزند و آغاز بينظمي است، اما همين بينظمي گريزگاهي است از آن توازن دلگير هميشگي.
باري، آن توازن دلگير، تنها به زندگي در حصارِ خانه اشاره ندارد؛ اگر چه در نگاه نخست به نظر ميرسد که در آثار زنان شاعر، روزمرّهگي بيش از هر چيز، در چهارديواري خانه بيان ميشود. اما در شعرهاي فريبا يوسفي، حصار خانه فراتر از خانهي شخصي است و با سعي تمام جهان، خانهاي است دلگير و تکراري و عشق تنها دريچه باز آن به آسمان است:
همچنان به جوش باش چشمه سؤال من
گرچه نيست پاسخات هيچ جز زوال من
اين غروبهاي زرد اين طلوعهاي سرد
قصهاي مکرّر است مايه ملال من
رو به آسمان دري است، عشق ميگشايدش
ميرود به سوي «او» از سياهچال «من»
جادهايست تا ابد، رنگ هيچ و نام هيچ
رنگ سرخ ميزند روي آن خيال من/صفحه 94
«من» محدودهاي است که از آن به سياهچال تعبير شده که در تنگناي جهان به آرامشي مردابي دچار است:
بر هم مزن آرامش مردابي من را
بگذار فراموش کنم رود شدن را
دريايم و ميدانم، هرچند که رخوت
چنديست گرفتهست ز من، موج زدن را
بيهيچ سؤالي که بجوشد ز درونم
اندوختهام در کف خود لاي و لجن را
تا راستي عشق کشد رو به فنايم
بخشيد خداوند به من هيأت زن را/ صفحه 100
چنان که در غزل پيشين نيز آمده بود، در اين غزل هم به «جوشيدن سؤال» اشارهاي شده است. انگار در نگاه شاعر، پرسشگري يکي از گريزگاههاي اصلي از آرامش مردابي و روزمرّهگي است. اما در اين ميان اين پرسش شکل ميگيرد که چه نسبتي است ميان پرسشگري و عشق؟
در شعر «تاريک و روشن» با برخي از پرسشهاي شاعر مواجه ميشويم:
هرس ميشود زندگي، گاه، با قيچي راز
سپس بار ديگر جوانه، سپس باز آغاز
زمين درس خورشيد را دوره کردهست بسيار
و هر بار از سر گرفتهست اين قصه را باز
و اين قصه جوي آب است و آبي که رفته
و از آن به جا مانده تنها مثالي به ايجاز
و از زايش و مرگ گودالهاي خالي و پر
به تکرار در گردشي بين پايان و آغاز
دو تاريک و روشن، دو ابهام و يک خط بسته
که خطيست از تيره پيله تا صبح پرواز
کجا، کي، چگونه گره ميگشايد نسيمي؟
و يا يک پيامآور زنده با دست اعجاز
از اين غنچه سالها مانده در خويش مجهول
از اين گنگ تو در توي مبهم راز در راز / صفحه 120
زندگي و مرگ، آغاز و انجام هستي و راز زيستن، اينها پرسشهاي بنيادين شاعر است که تکاپوي شعر براي يافتن پاسخ آنهاست و همين پرسشگري و پيجويي پاسخ، نويد رهايي از ملال زندگي معمولي است.
در غزل «سير زندگي»، ويژگيهاي اين زندگي دروغين به زيبايي به تصوير درآمده است:
اين تو نيستي؟ نگاه کن دقيق! شيشه است و جيوه است و روشني
چهرهاي به هفت رنگ آفتاب، بيتلألويي نشسته در زني
باز بيشتر نگاه کن، نترس! عکس چهره حقيقي تو نيست؟
اين که روبهروي تو به پلک راست، پلک ميزند تو چپ که ميزني؟
زندگي مگر همين نبوده تا بوده از هزارههاي پردروغ؟
تا رسيده نوبت تو فرصتي چشمبسته با نگاه روزني؟
بيشتر، دقيقتر، عميقتر، درد ميکشي ولي نگاه کن
سير زندگي خلاصه گشته در: منحني، خطوط راست، منحني
زندگي تمام روز و شب فقط، جابهجايي دو رنگ بود و بس
بخت روشني به تيرگي نشست، گيسوان تيرهاي به روشني/ صفحه 135
در اين غزل، وزن طولاني، تأثير حالت ملال را بيشتر ميکند و نگاه زنانه در تمام عناصر آن ديده ميشود. نشستن روبروي آينه و خيره شدن در خطوط چهره... و هنگامي که غزل در بيت پاياني اوج ميگيرد، تيرهـ روشنِ زندگي، در سرنوشت غمانگيز زنان با تمام شيوايي سخن و تلخي مضمون نمايان ميشود.
همين تقدير اندوهبار در شعر «لحظه بيداري» به بياني ديگر آمده است:
پروانه مانده است به ناچاري
در پيله حقارت تکراري
خوابيده در تراکم رنگينش
در انتظار لحظه بيداري
اميد شهد نوشي گل دارد
که لب نميدهد به لجنخواري
در شب فرو خزيده و در ابهام
جايي ميان زنگي و زنگاري
يک صبح، نور ميشکفد او را
صدچشمه رنگ از کفنش جاري
آخر گشود آن همه دلتنگي
آخر رسيد آن همه بسياري / صفحه 207
در برابر آن دو رنگ تيره و روشن که خلاصه زندگي زن بود، اين تراکم رنگين نيز چيزي نيست جز مايه فريب و غفلت و تن دادن به مرگ در پيله حقارت تکراري.
در غزل «روز اول»، گوشههايي ديگر از جبر تکراري زندگي ترسيم شده است. به گمان من، در نام اين غزل نيز کنايهاي طنزآميز نهفته است:
شنبه آمد دوباره روز آغاز تکرار
دوره کردن به رنجش، شب شمردن به آزار
با سلامي به خورشيد، چهره شهر تنبل
از همان روز اول، زرد روييست تبدار
باز با «زندگيـ مرگ»، دوره بستهسازي
روي ديروز و امروز، بغض فردا تلنبار
پيله مرگ است و پرواز با نخ بادبادک
روي هر بادبادک، نقش پروانه بسيار
پس تو سنگين از ايني: شنبه هر هفته زادن
زنگ تفريح هفته! جمعه تلخ غمبار/ صفحه 143
در تمام اين غزل همچنان که در نامش طنزي تلخ جاري است، از جمله در اين بيت درخشان:
پيله مرگ است و پرواز با نخ بادبادک
روي هر بادبادک نقش پروانه بسيار
انگار پس از مرگ پروانه، پيله او را به نخ تبديل کردهاند و به بادبادکي بستهاند تا پرواز، بازيچهاي باشد که سر نخ آن در دست ديگران است, اما مضحکتر اين است که روي آن بادبادک بازيچه، که نمايش پرواز را اجرا ميکند، نقش پروانههاي بسياري که به کام مرگ رفتهاند نمايان است.
اما سرانجام در جهاني که پر از اندوه تکراري است، چندان که برآمدن خورشيد نيز شوري برنمي-انگيزد، هيچ چيزي چندان جديد نيست که بر اين سياه و سپيد پيدرپي، رنگي از تازگي بزند جز عشق:
اي عشق بيا تازهتر و تازهترم کن
پرشورتر از شعر سپيد سحرم کن
من تشنه تكرار توام، تشنهتر از خاک
باران شو و بر من بزن و بارورم کن
...
اين جا که منم جز من و ديوار، کسي نيست
يک پنجره بگشا و پر از بال و پرم کن
...
از جا بکن اين خسته دربند زمين را
با صاعقه، با رعد و خطر، همسفرم کن
گفتم ز تو و تازه شدم از نفس تو
اي عشق به تکرار خودت تازهترم کن/
نقل نوشته ها با ارجاع به نام وبلاگ ونویسنده آزاد است